برای تو ...
هروقت دلت گرفت ؛ هروقت آسمون برات مثل هميشه آبی نبود ؛ هر وقت احساس کردی داری زير بار مشکلات خورد ميشی ؛ هروقت حس کردی ديگه به درد هيچ کاری نمی خوری ؛
هروقت حس کردی که خيلی بی مصرف و پوچی ،
هروقت حس کردی خيلی تنها شدی ،
به اون بالا نگاه کن .
ته دلت با اون خلوت کن . اونی که هميشه همراهته ، ولی تو نمی بينيش .
اونی که هميشه مراقبته ولی تو بی خبری .
اونی که طاقت نمياره تو يه گوشه غمگين بشينی .
اونی که فقط صفتش بخششه و سراسر صفاست .
به اونی فکر کن که برات بارون ميفرسته تا تو زير بارون قدم بزنی و تازه بشی .
به اونی فکر کن که هر روز رنگ آسمونو عوض ميکنه تا برات يکنواخت نباشه
به اونی فکر کن که نميزاره تنها بمونی .
از اون بخواه . فقط از اون کمک بگير .
به چيزهای قشنگی که برات هديه فرستاده فکر کن .
به پدر و مادر و دوستای خوبت .
ببينم چند وقته به چشمای مادر و پدرت خيره نشدی ؟
چند وقته که صورتشونو نبوسيدی ؟
چند وقته که صداشون نکردی ؟
چند وقته که تنهايی رو خودت برای خودت ساختی ؟
بی حرکت نشستی !!
که چی بشه ؟
تا کی؟
تا خودت نخوای هيچوقت تغييری نمی کنی
تا خودت نخوای که به مشکلات غلبه کنی هيچ کس نمی تونه کمکت کنه .
پاشو .
يه ياعلی بگو و آستين همتو بالا بزن .
پاشو به دورو برت خوب نگاه کن .
اينهمه قشنگی .
اينهمه زيبايی .
اينهمه کسانی که ميتونی حداقل تنهاييتو با اونها قسمت کنی . اما تو نمی خوای .
تو ميخوای فقط يه گوشه کز کنی و بگی اين سرنوشت منه ؟
سرنوشت توی دستای من و توست .
سر نوشت با همت خودمون رقم زده ميشه .
پاشو . وقت داره ميگذره .
عمر رفته برای هيچ کس بر نگشته و برای تو هم هيچ وقت بر نميگرده .
به مشکلات نيشخند بزن قبل از اينکه توی چنگالش اسير بشی .
دستتو محکم به ريسمانی که خدا برات ميفرسته گره بزن .
نترس
برو جلو
هر وقت از هر چيز ترسيدی برو سمتش .
برو توی دلش . اينطوری ديگه ترس برات معنی نداره .
فقط بجنب . وقت کمه .
اما اگه بخوای و همت کنی توی اين وقت کم خيلی هم وقت زياد مياری .
فقط پاشو .
زودتر .
موفق باشيد!
2
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم شهریور 1384 توسط سعید
|
| ارسال به دوستان